تبليغاتX
عاشقانه های آرام

ابر های شوق بارید ند،

       و سیلاب تمنا، سد سنگین  سکوت غرور را شکست،

 رود های آرزو جاری اند،

 تا دشتها و دره های تشنۀ عشق جامۀ سبز صمیمیت  به تن کنند،

        بهار در قلبها می تپد،

                          تابستان در دست ها جاری است،

  برای رنگ ارغوانی پیمانه،

  برای اشک شمع و رقص پروانه،

 برای سلام شب به ستاره،

  دلیل میخواهی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

 سکه های عشقت را بشمار.

 

 ميروي سفر برو ولي
            مثل آن پرنده باش
                       آن پرنده اي که رو به نور کرد

                                               ***
   ميروي ولي به ما بگو
               راه اين سفر چه جوري است
                                از دم حياط خانه ات
                                      تا حياط خلوت خدا
                                         چند سال نوري است

                                                ***
 راستي چرا مسير اين سفر
                روي نقشه نيست
                        شايد اسم اين سفر
                                 زندگيست
 

                                                 ***
  در دستهاي خالي ما

              يک سبد جواب کال
             تو رسيده اي باز هم به شهري از علامت سئوال

                                                 ***

   جز دلت که لازم است
          هيچ با خودت نمي بري ولي

               از سفر که آمدي

                              راه با خودت بياور

                                     راه هاي دور وسخت
                  خسته ايم از اين همه
                            جاده هاي امن و راه هاي تخت

                                                 ***
 مي‌روي سفر برو ولي
          مثل آن پرنده باش آن پرنده که عاقبت

                             قله سپيد صبح را فتح کرد

 

شعر بالا هم به بهانه مسافرتم بود.تا یه هفته دارم می رم سفر...

امیدوارم وقتی برگشتم همتون بهم سرزده باشین.

پیروزوسعادتمند باشین. به امید دیدار دوباره...

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 17:43 توسط فهیمه |
 

یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتتظر،ولی دعای او
دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چار راه آسمان
پشت یک چراغ قرمز شلوغ
گیر کرده بود
*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
*
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
*
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چهار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد
*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند...
*
برفها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود

این ماه رمضان هم تمام شد . دیروز عید سعید فطر را جشن گرفتیم و به شکرانه یک

ماه عبادت نماز شکر خواندیم.

عيد فطر، عيد پايان يافتن رمضان نيست .

عيد برآمدن انساني نو از خاکسترهاي خويشتن خويش است،

 چونان ققنوس که ازخاکستر خويش دوباره متولد مي شود.

رمضان کوره ايي است که هستي انسان را مي سوزاند و

 آدمي نو ؛با جاني تازه از آن سر بر مي آورد .

عيدفطر ؛ شادي برای رفتن رمضان نيست بلکه برای آمدن روز نو ،

 روزي نو و انساني نو است .

بناست که رمضان با سحرها و افطارهايش ، با شبهاي قدر و مناجاتهايش

 از ما آدمي ديگر بسازد ..

اگر درعيد فطر در نيابيم که از نو متولد شده ايم،

 اگر تازگي را درروح خود احساس نکنيم، عيد فطر ؛ عيد مانیست ....

 

اى آن كه رحم مى‏كنى بر آن كه بندگان بر او رحم نمى‏كنند

و اى كسى كه مى‏پذيرى كسى را كه شهرها نمى‏پذيرندش،

و اى كسى كه اهل حاجتمندان خود را خوار نمى‏كنى،

و اى كسى كه اصراركنندگان را نااميد نمى‏نمايى،

و اى كسى‏كه دست ردّ بر سينه توقع‏داران نمى‏زنى،

و اى كسى‏كه پيشكش بى‏مقدار را مى‏پذيرى،

 و كمترين كارى را كه برايت كنند سپاس مى‏نهى، 

و اى كسى كه عمل اندك را قدر مى‏نهى،

 و مزد بزرگ بر آن مى‏پردازى،

و اى كه هر كس به تو نزديك گردد به ‏او نزديك مى‏شوى،

و اى كسى‏كه هر كه را از تو روى گرداند به حضرتت فرا مى‏خوانى،

و اى كسى كه نعمت خودرا تغيير نمى‏دهى، و به انتقام شتاب نمى‏ورزى،

و اى كسى كه نهال خوبى را به‏بار مى‏آورى تابيفزايى،

 و از بدى درمى‏گذرى تا آن را ناپديد نمايى،

آرزوها پيش از رسيدن به نهايت كرمت با حاجات روا شده بازگشتند،

 و ظرفهاى طلب به فيض بخششت لبريز شدند،

 و اوصاف به كنه وصف تو نرسيده  از هم گسيختند،

پس بدون شك برترىِ برتر از هر برترى مخصوص توست،

 و جلال  امجد بر هر جلالى ويژه توست.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 14:27 توسط فهیمه |

دوباره زاده شدم

در یکشنبه اي روشن

زير سقف آسماني كه بوي باران مي داد

و لابه لاي انگشتهايم ، اطلسي ها هي جوانه مي زدند

و گنجشك هاي تنها ، روي دستانم تخم مي گذاشتند

و شب ، تمام ستاره هايش را به چشمانم هديه كرد

و ماه ، مهتاب را براي خاطر من روي آسمانم پهن كرد

طعم گس ارديبهشت ، رايحه زلال بهار...

من دوباره زاده شدم و تند تند ستاره بود كه به چشم هايم هديه مي شد

ساده و مهربان و سبز

و تو ستاره من شدي ، ستاره روشنم

و دستهايم بوي پونه و شقايق گرفتند

يادت هست ؟

چه انتظار سياهي بود

چه انتظاري

تا تو بيايي و من متولد شوم

تمام آسمان ها را شمردم

تمام ستاره ها را

و شب را كه هي عميق تر مي شد...

به قدر تمام باران هاي نباريده و تمام ارديبهشت هاي آمده و نيامده

دوستت دارم

خوب مي دانم ثانيه هايت را به باد مي سپاري

واژه هايت را زلال مي كني و روي تمام حرف هاي آبي ات ، خط سياه مي كشي

كه دوستت دارم ها را نثارم نكني ...

به قدر تمام دوستت دارم هاي نگفته ات سكوت مي كنم .

سبز مي شوم ، ستاره مي شوم ، ابر مي شوم ، ابر باراني ...

حالا هي مرا انكار كن

هي روي چشمهايم سايه بكش

واژه هايم را به لكنت بينداز

و دستهايم را از ريشه جدا كن

مثل يك حرف تازه نامفهومي

چقدر ببارم كه زلال شوي ؟

چند يكشنبه ديگر زاده شوم تا طلوع كني ؟

تا كجا مي خواهي در چشم هايت مرا انكار كني ؟

تا چند بهار ديگر مي خواهي مرا به دست باد بسپاري ؟

بگذر انگشتهايت را ببوسم .

به نيت شبنم و سپيده

نكند تا هميشه دوباره سايه ات بمانم ؟

ستاره من !

بيا با هم زاده شويم

شايد حوالي شهريور نگاه تو

و زمستان دست هاي من

ستاره اي طلوع كند

و من آنقدر ستاره باران شوم كه آسمان به چشم هايم حسودي كند ...

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 18:24 توسط فهیمه |

هر روز از خیابان  دراز و پرهیاهوی ولیعصر(عج) گذشتن و

هرشب از همان خیابان به خانه باز آمدن..

آیا این سرنوشت محتوم من و توست ؟

آیا روزگار ما اینگونه با تکرار ثانیه ها وزاده شدن

و مردن فصل ها به انتها خواهد رسید ؟

آیا دست ماهرگز با سیبی که بالای شاخه می درخشد ، دوست نخواهد شد؟

هرروز به سلامی کوتاه دلخوش کردن و هرشب

با بدرودی سرد به بستر خواب رفتن .

آیا این همه توان قلب من و توست ؟

آیا باآفتابهای چوبی و لبخند های فلزی

 می توان به روی صبحگاهان چشم گشود ؟

من تشنه دست های توأم .سراغ رد پای تو را از ساحل کدام دریا بگیرم ؟

چه روزی برای دیدن رقص شمشاد ها به باغ می آیی ؟

چه وقت کتاب عاشقی را ورق خواهی زد و بیت های تازه را زمزمه خواهی کرد ؟

من تشنه آسمانم .

 همان آسمانی که تو در آن ماه را در دست گرفتی

وزلف های ستارگان را بافتی .

من تشنه حافظ شیرازیم که غزل هایش را به خاطر تو سروده است ..

می خواهم نامت را بشنوم و غزلی شوم در دیوان زندگی .

می دانم عشق بی من و تو نیز زنده خواهد بود .

درختان بی من و تو نیز سبز خواهند شد و به ابرها خواهند رسید و

 غزل های حافظ همچنان روی شبنم ها و کاشی ها موج خواهند زد .

هرروز دغدغه فردا را داشتن و آواز برگ ها را در پیاده رو های نگرانی شنیدن .

آیا بضاعت روح من و تو این است ؟

هر شب در بیشه های خاموش گام برداشتن و

 به آرزوهای دوردست چشم دوختن . آیا همه ماجرای من و تو این است ؟

من و تو می توانیم زیباتر از روزهای بارانی وبا جذبه ای اهورایی زندگی را بسراییم .

من و تو می توانیم هزارسال بعد بهانه سرودن یک شاعر شوریده باشیم .

 

نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 18:25 توسط فهیمه |

به ديدارم بيا هر شب


در اين تنهايي تنها و تاريک خدا مانند


دلم تنگ است...


بيا اي روشن اي روشنتر از لبخند


شبم را روز کن در زير سرپوش سياهي ها


دلم تنگ است...


بيا بنگر چه غمگين و غريبانه


در اين ايوان سرپوشيده وين تالاب مالامال


دلي خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهي ها ،


و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي .


.... شب افتاده است و من تنها و تاريکم .


و در ايوان من ديريست


در خوابند ،


پرستوها و ماهي ها و آن نيلوفر آبي


بيا اي مهربان با من !


بيا اي ياد مهتابي !


دلم تنگ است...

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 14:11 توسط فهیمه |
 

 

شنبه ها :

        زنبقي سفيدم

يكشنبه ها:

      بنفشه اي عريان

دوشنبه ها:

      گل سرخي شكفته در دستان تو

سه شنبه ها:

       بيدي مجنون

چهارشنبه ها :

       پرنده اي با شوق پرواز

پنج شنبه ها:

        شوق عشق

جمعه ها:

        سزاي من اين نيست بي تو در باد بمانم

 

راستي يادم رفت اومدن پاييز- فصل هزار رنگ - را بهتون تبريك بگم

اميدوارم هربرگ كه مي افته از غماي دلتون هم كم بشه ..

 

پاییز هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد

با این همه

ازمنبر بلند باد

بالا که می رود

درخت ها چه زو د به گریه می افتند

عاشق نشدي وگرنه مي فهميدي          

 پاييز بهاريست كه عاشق شده است

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 18:41 توسط فهیمه |

 از خاک آفریده شدی  ، اما از خاکیان هزاران پله بالاتر بودی .

هرروز دست در دست خدا جاده های آسمان را می پیمودی .نرم بودی ،

همچون آب و آیینه و تماشایی همچون یک رؤیا و تنها و دلپذیر همچون

 یک جزیره نامکشوف .اگر نبودی کهکشان ها از هم می پاشید ،

چهارستون آسمان فرو می ریخت و استخوانهای زمین در هم می شکست .

نا توانی ام را ببخش ! همه می دانند که نخل های بلندبالای کوفه

 از من شاعر تر بودند؛

اما هیچ گاه نتوانستند تو را آنگونه که شایسته ات بود ، بسرایند .

وقتی کیسه های خرما را بر دوش می گرفتی و به دیدار یتیمان می رفتی  ،

 ماه زیباتر از همیشه به تو لبخند می زد .

فرشته ها چنان دور و برت را می گرفتند که کوچه های دلگیر کوفه

 از خوشحالی پر در می آوردند .

خورشید هرروز برای نگاه کردن به چهره تو وضو می گرفت ،

چون از پیامبر شنیده بود این کار عبادتی نیکوست .

شگفتا ، دنیا در اتاق کاهکلی کوچکت زندگی می کرد و همه ستاره ها

 را می شد در حاشیه کاسه ای که در آن شیر می نوشیدی ، دید .

 همه سیاره ها زیر نعلین تو می چرخیدند و همه دریاها

در مشک تو جای می گرفتند .

بیست و پنج سال ، هرروز دلشوره هایت را با سکوت می آمیختی  

و در باغ می کاشتی و ساعتی بعد بنفشه بود که می رویید .

 اگر عاشقانه کنار پیامبر نمی ماندی ، امروز همه ما یک تکه سنگ

 بودیم و نمی دانستیم چگونه سیب ها را بین خودمان تقسیم کنیم .

ای غمگین ترین جوانمرد ! کاش می توانستم بر آن انگشتری که در رکوع  

 به غریبی فقیر دادی بوسه زنم . کاش همان چاهی بودم که

نیمه شب ها تنها همدم تو بود .

کاش عبایی بودم بر دوش تو و یا درختی در کنار خانه ات .

کاش زخمی ذوالفقار تو بودم و به عتاب در من مینگریستی .

کاش همنشین مردم چشم تو می شدم ، حتی اگر بدترین مردمان بودم !

آیا مرغابیانی که سعادت دیدار تو را داشتند از من خوشبخت تر نبودند ؟

 کاش من یکی از یتیمان شهر تو بودم و هر نیمه شب با نان جوین

 و خرما به سراغم می آمدی و همبازی ام می شدی !

ای تنهاترین عادل ! ای مهربانترین دلاور ! من عاشق جماعتی

 هستم که گلبرگ ها و سنبله ها را از لابه لای دستهایت چیدند ،

حتی اگر لحظه ای آنها را نبوییدند .

من عاشق چشمانی هستم که تو را دیدند ، حتی اگر نامهربانانه .

بگذار بی هیچ غروری بگویم :

من به سنگریزه هایی که هرروز بر آنها قدم می گذاشتی و

دیوارهایی که از کنارشان می گذشتی ، حسودیم می شود .

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 15:20 توسط فهیمه |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

abitarinpanjere

فهیمه

abitarinpanjere

http://abitarinpanjere.blogfa.com

عاشقانه های آرام

عاشقانه های آرام

عاشقانه های آرام

تو از جنس کدامين نور بودی ستاره من
که جسارت با تو بودن در من جنبيد
و من چه عاشقانه به رويت لبخند زدم
و تو چه مهربانانه لبخندم را پاسخ گفتی
و اين شد کار هرشبمان
من در انتظار شب و تو در انتظار
باز شدن آبی ترين پنجره دلم به سوی دلت
بعد غرق شدن نگاهمان در هم
و اين شد عاشقانه های آرام من و تو

عاشقانه های آرام

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog