تبليغاتX
عاشقانه های آرام
 

تمام شعرهای من چو یک کتاب می شود

به پيش چشم مست تو ، ببين خراب مي شود

لبان خشك و عاشقم ، به شوق آن لبان توست

اگر به من نظر كني ، شراب ناب مي شود

وگر شبي صداي تو ، به قلب خسته ام رسد

به شوق ، ديدگان من ، غرق در آب مي شود

ببين كه در هواي تو ، دلم مدام مي رود

و آرزوي ديدنت ، فقط به خواب مي شود

اگر هواي عشق من ، شبي ز خاطرت رود

تمام آرزوي من نقش بر آب مي شود ...

پيوست :

۱- اين شعر امروز ساعت ۱۰ صبح در شرايط خاصي سروده شد ...

۲- امروز تولد يكي از بهترين دوستان من است ...

شادي جان تولدت مبارك ...

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 17:46 توسط فهیمه |

فنجان واژگون شدۀ قهوۀ مرا

بر روی میز باز تکان داد با ادا

یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام

آرام و سرد گفت : که در طالع شما

قلبم تپید ٬ باز عرق روی صورتم

گفتم بگو ٬ مسافر من میرسد؟ و یا

با چشم های خیره به فنجان نگاه کرد

گفتم چه شده ؟

سکوت بود و تکرار لحظه ها

آخر شروع کرد به تفسیر فال من

با سر اشاره کرد که نزدیک تر بیا

اینجا فقط دو خط موازی نشسته است

یعنی دو فرد دلشدۀ تا ابد جدا

انگار  بی امان به سرم ضربه می زدند

یعنی که هیچ وقت نمی آید او خدا؟

گفتم درست نیست از اول نگاه کن

فریاد زد:....بفهم. رها کرده او تو را

 

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 17:7 توسط فهیمه |

چندیست دست به سینه راه می روم

نمی خواهم کسی رد پای تو را بر روی قلبم ببیند ...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 15:26 توسط فهیمه |

بگذار اين راه راه من باشدو اين جاده جاده ي من
بگذار غرق شوم در دستان سرد نمناك اين ابر

بگذار تا بگريم بر تنهايي دستان بي رمق كوير
بگذارعاشق شوم بر باد سرد پاييزي

بگذار آرام گيرم در آغوش سياه شب
بگذار نصيحت كنم گلبرگ هاي عاشق را

بگذار بگويم از باران از شب از ماه
بگذار ابر عاشق شود ، ببارد ، برسد به مشوق ،زمين

بگذار ابر ببارد بر گيسوان بيد ، بي پروا و عاشق، تر كند لبان سرخ گل ها را
بگذار برگ هايي از جنس طلا برقصند در آغوش باد در بزم ابر

بگذار احساس كنم پاكي شبنم را بر گلبرگ
بگذار بخندم بر كودكي دنيا به بزرگي زمين

بگذار نگاهت در نگاهم غرق شود
بگذار شايد فردا زنده تر از امروز

بگذار زمين ناز كند ، باد فرياد كشد ، ابر در فراق بسوزد
بخار گرفته است دلم از سرماي اين شب اما

چشمان تو همه چيز را از پس اين پنجره ي
بخار گرفته از سپيدي غم مي بيند

بگذار بفهمم اين زجه از آن كيست كه درون را پاره مي كند
بگذار بفهمم ، بدانم جغد شوم بر سر شاخه ي خشكيده ي باغ

به كدامين گلبرگ خيره شده
بگذار بدانم ابر چرا عاشق ، برگ چرا بي روح

بگذار بدانم كجايي تا كه هر روز به شوق ديدنت به كنار بركه
خيره در زيبايي چشمانت غرق نشوم.....


 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 16:35 توسط فهیمه |

دلم مي خواست

قدم به قدم با تو

برگ هاي پاييزي را كنار مي زدم

و روي خلوت نيمكتي چوبي

در دلتنگي عصرها

خستگي هايت را

به نوازش دست هاي من مي دادي

دلم مي خواست

در قاب پنجره ات

وقتي موهايم بوي دستان مهربان تو را مي داد

با لباس ساده عشق

به تماشاي رقص برگ ها

در جشن باد مي رفتم

و انعكاس آفتاب نيمروزهاي پاييزي را

در صداقت نگاهت مي ديدم

وقتي دلت براي دلم حرف مي زد

دلم مي خواست شيرين ترين انار پاييزي را

برايت دانه مي كردم

وقتي ميهمان تنهايي من مي شدي

و شب هاي بلند پاييزي را

قصه هاي تو برايم تمام مي كرد

دلم مي خواست

 در تاريك و روشن هاي صبح هاي زود

وقتي از خلوت كوچه ها فقط

صداي جاروي رفتگر پير مي آمد

از هرم نفس هاي تو

رنگ پاييز مي شدم

آن وقت ...

دلم مي خواست

تمام فصل ها پاييز مي شدند ...

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 16:16 توسط فهیمه |

عاشقم انكار نمي كنم ..

گفتند :

غروب سه شنبه ، زمستان بود ، هفتم دي ،

تو پرستوي خيسي را در آستين خود به خانه آوردي !

گفتم انکار نمي کنم .

 گفتند :

و صبح روز بعد ، چيزي شبيه يک پرنده عاشق

هم از بام خانه شما جانب دريا برخاست !

گفتم انکار نمي کنم .

 گفتند :

تو در تجمع قليلي ترانه مبهم ، پي معناي ديگري،

مشتي واژه از کف آسمان چيدي !

گفتم انکار نمي کنم .

 گفتند :

تو پدر سوخته پريشان ! تو ... !

عامل اعتماد آينه به آواي فانوسکي بر ايوان شب بودي ،

گفتم انکار نمي کنم .

 گفتند :

از ميان تمامي قبور ، تو پي گوري گمنام

آهسته در آستين خويش مي گريستي !

گفتم انکار نمي کنم .

 گفتند :

تو از گمان گلداني خشک

خبر به باغچه باران بردي !

گفتم انکار نمي کنم .

 گفتند :

بس است !

گمان نمي کني که در انکار عشق

تو صاحب نوعي سکوت مقدسي ؟

گفتم انکار نمي کنم .

 گفتند:

 بنويس !

بنويس که تقدير نانوشته خويش را انکار نمي کنم!

نوشتم : انکار نمي کنم !

و همسراياني غريب از پس ديوارهاي جهان زمزمه کردند :

" شاعران بزرگ ، گويا چنين زيسته اند ! "

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 14:59 توسط فهیمه |
 

كسي ميان خستگي تو را مرور مي كند

و بيت هاي خيس شعر كه جفت و جور مي كند

به ياد خنده هاي تو دلش شكوفه مي دهد

و زردي خزان غم از او عبور مي كند

هنوز هم نگاه تو همان نگاه آشناست

تمام حجم قلب را غريق نور مي كند

به حرمت حضور تو ميان بيت هاي او

قلم ، به سطح كاغذش غزل صدور مي كند

طنين نام ساده ات ، بهانه اي براي او

شبيه يك ستاره در دلش ظهور مي كند

دوباره خاطراتي از دقايقي كه رفته اند

به ذهن شاد و روشن دلش خطور مي كند

دوباره ياد رفتنت حقيقتي شبيه درد

كه فكرهاي خوب را هميشه دور مي كند

دوباره حجم خستگي و چشم هاي خيس اشك

و قلب سرد كوچكي كه مور مور مي كند

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 17:34 توسط فهیمه |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

abitarinpanjere

فهیمه

abitarinpanjere

http://abitarinpanjere.blogfa.com

عاشقانه های آرام

عاشقانه های آرام

عاشقانه های آرام

تو از جنس کدامين نور بودی ستاره من
که جسارت با تو بودن در من جنبيد
و من چه عاشقانه به رويت لبخند زدم
و تو چه مهربانانه لبخندم را پاسخ گفتی
و اين شد کار هرشبمان
من در انتظار شب و تو در انتظار
باز شدن آبی ترين پنجره دلم به سوی دلت
بعد غرق شدن نگاهمان در هم
و اين شد عاشقانه های آرام من و تو

عاشقانه های آرام

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

< src="http://www.asadiweb.com/my.php?username=fahimeh_sh" width="190" height="240" name="asadiweb" border="0" frameborder="0">