تبليغاتX
عاشقانه های آرام
 بي تومي ميرم

چلچراغ يادت

 به نور شمعي بدل شده

که همگان سعي در خاموشي آن دارند .

در سال اصلاح الگوي مصرف

من

به يک -  دوستت دارم  – تو

قانعم ...

 

عاشقانه ای آرام از فهیمه

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 16:50 توسط فهیمه |

من که تسبيح نبودم تو مرا چرخاندي

مشت بر مهره تنهايي من پيچاندي

مهر دستان تو دنبال دعايي مي گشت

بارها دور زدي ذهن مرا گرداندي

ذکرها گفتي و از گفته خود خنديدي

از همين نغمه تاريک مرا ترساندي

بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست

بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندي

دست ويرانگر تو عادت بخشيدن داشت

عادتت را به غلط چرخه ايمان خواندي

قلب صدپاره من مهره صد دانه نبود

تو ولي گشتي و اين گمشده را لرزاندي

جمع کن رشته ايمان دلم پاره شدست

من که تسبيح نبودم تو چرا چرخاندي ؟؟

نغمه رضايي

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 11:20 توسط فهیمه |
 به من عاشقي را ياد بده

" دستور زبان عشق " را

از ابتدا تا به انتها خواندم .

قيصر معلم خوبي نبود

يا من بازيگوش بودم ؟!

نمي دانم...

در انتهاي آخرين صفحه ام

راستي عشق را چگونه مي نويسند ؟

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 10:24 توسط فهیمه |

گل سرخی را به سرانگشتانت سپردم

و تو

- به باور قدیمی -

شروع به پرپر کردنش کردی

دوستت دارم...

دوستت ندارم...

دوستت دارم...

و من در انتظار گلبرگ آخر!

به چشمانم خیره شدی

من در آبی چشمانت غرق شدم

غافل از اینکه سونامی نگاهت آخرین گلبرگ را ربود...

و دوستت ندارم

در میان دستانت موج می زد ...

 

حوالی لبهایم مرغان دریایی درپروازند

و بوتیمار لبهایم

می گرید

برای روزی که حتی

قادر به بوسیدن هم نباشم ....

 

هیچگاه تاجر خوبی نخواهی شد!

هزار بار تمنای عشق را

در چشمان عاشقم دیدی

و هیچ نگفتی ...

این نکته را به خاطر بسپار :

قلب داده شده پس گرفته نمی شود ...

 

دخترک کبریت فروش

آخرین کبریتت را برای روز مبادا نگه دار

این عشق

هر دوی ما را گرم خواهد کرد ...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 17:3 توسط فهیمه |
 

 

آخر چگونه غزل بگويم

اين روزها که چشم هاي تو قافيه هاي فراري شعرهاي من شده اند؟

اصلاً تابستان نگاهت وقتي که نيست ،

گيرم مدام اين قلب کوچک بهانه گير تير بکشد

شاعر نمي شوم

شبيه يک طرح شايد

که چندي پيش آمد و کنج دفتر دلتنگي نشست

دارا و سارا هم خوشبخت شدند

در اين عصر عاشقانه هاي روي جلد

حسود مي شوم

آقا

شما دفتر ساده نداريد ؟؟؟

 

 

 

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 17:15 توسط فهیمه |

كاش مي دانستي

بعد از آن دعوت زيبا ، به ملاقات خودت

من چه حالي بودم

خبر دعوت ديدار ، چو از راه رسيد

پلك دل باز پريد

من سراسيمه ، به دل بانگ زدم

آفرين قلب صبور ، زود برخيز عزيز

جامه تنگ درآ

و به چشمم گفتم :

باورت مي شود اي چشم به راه مانده خيس

كه پس از اين همه مدت

 ز تو دعوت شده است ؟

چشم خنديد و به اشك گفت ، برو

بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات نگاه

با توام كاري نيست

و به دستان رهايم گفتم :

كف بر هم بزنيد

هرچه غم بود گذشت

ديگر انديشه لرزش

 به خودت راه مده

وقت آن است كه آن دست محبت ،

 ز تو يادي بكند

خاطرم را گفتم : زودتر راه بيفت

هرچه باشد بلد راه تويي

ما كه يك عمر بدين خانه نشستيم و

تو تنها رفتي

بغض در راه گلو گفت :

مرحمت كم نشود

گوييا با من بنشسته دگر كاري نيست

جاي ماندن چو دگر نيست ،

از اينجا بروم

پنجه از مو درآورده بدان شانه زدم

و به لبها گفتم : خنده ات را بردار

دست در دست تبسم بگذار

و نبينم ديگر

كه تو ورچيده و خاموش

به كنجي باشي !!!

سينه فرياد كشيد:

من نشان خواهم داد

قاب نامش را ، در طاقچه ام

و هواي خوش يادش را

در حافظه ام

مژده دادم به نگاهم ، گفتم :

نذر ديدار قبول افتاده است

 وصلت پاك تو با برق نگاه محبوب

و تپش هاي دلم را گفتم :

اندكي آهسته ، آبرويم نبري

پايكوبي ، زچه بر پا كردي ؟

پاي بر سينه چنان طبل ، نكوب

نفسم را گفتم :

جان عزيز

تو دگر بند نيا

اشك شوق آمد

تاري جام دو چشمم بگرفت و به پلكم فرمود :

همچو دستمال حرير ،

بنشان برق نگاه

پاي در راه شدم

دل به مغزم مي گفت : من نگفتم به تو آخر

كه سحر خواهد شد

هي تو انديشيدي ، كه چه بايد بكني

من به تو مي گفتم : او مرا خواهد خواند ،

و مرا خواهد ديد

سر به آرامي گفت :

خوب چه مي دانستم

من گمان مي كردم

ديدنش ممكن نيست

و نمي دانستم

بين تو با دل او

حرف صد پيوند است

من گمان مي كردم.....

سينه فرياد كشيد ،

خوب فراموش كنيد

هرچه بوده است گذشت

حرف از غصه و من گفتم و انديشه...

 بس است

به ملاقات بينديش و نشاط

آفرين پاي عزيز

قدمت را قربان

تندتر راه برو

طاقتم طاق شده است

چشم برقي مي زد

اشك بر گونه نوازش مي كرد

لب به لبخند ، تبسم مي كرد

مرغ قلبم با شوق ،

سر به ديوار قفس مي كوبيد

تاب ماندن به قفس ، هيچ نداشت

دست بر هم مي خورد

نفس از شوق دم سينه ، تعارف مي كرد

سينه بر طبل خودش مي كوبيد

عقل ، شرمنده به آرامي گفت :

راه را گم نكنيم !!!

خاطرم ، خنده به لب گفت ، نترس

نگران هيچ مباش

سفر منزل دوست ،

كار هر روز من است

چشم بر هم بگذار

دل تو را خواهد برد

سر به پا گفت :

كمي آهسته ،

بگذاريد كه من هم برسم

دل به سر گفت شتاب ،

تو هنوزم عقبي ؟

فكر فرياد كشيد : دست خالي كه بد است

كاشكي ....

سينه خنديد و بگفت :

دست خالي ز چه رو

اين همه هديه

كجا چيزي نيست !!!!

چشم را  ،گريه شوق

قلب را ، عشق بزرگ

سينه ، يك سينه سخن

روح را ، شوق وصال

لب ، پر از ذكر حبيب

خاطر آكنده ياد

كاشكي خاطر محبوب

قبولش افتد

شوق ديدار نباتي آورد

كام جانم شيرين

پاي تا سر همه انديشه وصل

.....

وه چه رؤياي قشنگي ديدم

خواب ، اي موهبت خالق پاك

خواب را دريابم

كه در آن ، مي توان با تو نشست

مي توان ، با تو سخن گفت و شنيد

خواب ، دنياي تواناييهاست

خواب ،

 سهم من ،

 از تو وديدار شماست

خواب دنياي فراموشي هاست

خواب را دريابم

كه تو در خواب ، مرا خواهي خواست

كه تو در خواب به من خواهي گفت :

تو به ديدار من آ

آه

كاش مي دانستي

بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات خودت

من چه حالي دارم

پلك دل باز پريد

خواب را دريابم

من به مهماني ديدار تو ، مي انديشم ....

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 16:49 توسط فهیمه |
 عشق یک ماجراست، ماجرایی که باید آن را بسازی

می گفت عاشقم ، دوستش دارم و

بدون او هیچم و برای او زنده هستم....

او رفت، تنها ماند...

زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد......

از او پرسیدم از عشق چه می دانی

برایم از عشق بگو......؟

گفت: عشق اتفاق است باید بنشینی تا بیفتد

گفت: عشق آسودگیست،

خیال است...... خیالی خوش

گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود است.

گفت: خواستن و کمک است، گرفتن است.

گفت: عشق ساده است، همین جاست دم دست و

دنیا پر شده از عشقهای زود،

عشقهای ساده اینجایی و عشقهای نزدیک و لحظه ای

گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی........

گفتم: عشق یک ماجراست، ماجرایی که باید آن را بسازی

گفتم: عشق درد است درد تولدی نو.

گفتم : عشق تولد است به دست خویشتن

گفتم: عشق رفتن است، عبور است، نبودن است

گفتم:عشق جستجوست، نرسیدن است، نداشتن و بخشیدن است.

گفتم:عشق درد است، دیر است و سخت است.



گفتم: عشق زیستن است از نوعی دیگر...........

به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام..........

گفتم عشق راز است.

راز بین من و توست، بر ملا نمی شود و پایان نمی یابد
....

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 17:18 توسط فهیمه |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

abitarinpanjere

فهیمه

abitarinpanjere

http://abitarinpanjere.blogfa.com

عاشقانه های آرام

عاشقانه های آرام

عاشقانه های آرام

تو از جنس کدامين نور بودی ستاره من
که جسارت با تو بودن در من جنبيد
و من چه عاشقانه به رويت لبخند زدم
و تو چه مهربانانه لبخندم را پاسخ گفتی
و اين شد کار هرشبمان
من در انتظار شب و تو در انتظار
باز شدن آبی ترين پنجره دلم به سوی دلت
بعد غرق شدن نگاهمان در هم
و اين شد عاشقانه های آرام من و تو

عاشقانه های آرام

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

< src="http://www.asadiweb.com/my.php?username=fahimeh_sh" width="190" height="240" name="asadiweb" border="0" frameborder="0">