تبليغاتX
عاشقانه های آرام

رهايت می کنم

و همه باور هايت را به باد می سپارم

پشت گورستان پنهان خاطره

تنت را به خاک می سپارم

به کلاغ آواز رفتن را می آ موزم

تا هر روز برايت بخواند

و خواب ابدی تو را جاودانه سازد

من باز می گردم

و راهم را گم می کنم

تا هيچ وقت به قربانگاه تو برنگردم

تا تو را گم کنم

سايه ات را از کنار پنجره بر می دارم

تا دوباره خورشيد به درون پنجره باز گردد

و گرمايت را در درون خانه کوچکم ذوب کند

تو رفتن را آموختی

و هيچ خاکی قدرت داشتن تو را ندارد

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 9:40 توسط فهیمه |

...................

هيچ کس با تو نيست

در تاريکی چشمانت ستاره ها آرام ِ آراميده اند

من با تو نيستم

خوابم با خواب تو انس می گيرد

من با تو نيستم

گرمای خواب تو ِ مرا گرم می کند

بی هيچ نوازشی

بی هيچ بوسه ای

و هيچ ترانه ای

شب از نيمه گذشته

ماه بيدار است

ستاره بيدار است

درخت 

کوچه

و اشک

و چشمانم که در انتظار خواب

ستاره  و ماه و درخت هرشب بيدار است

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 9:34 توسط فهیمه |

 

 در جهاني اينچنين سه بعدي!


عشق شايد چهارمين بعد هستي ماست.
 


و عاشق كسي است كه در بعد چهارم زندگي مي كند!


عشق شايد كوچه ي شيبداريست كه در انتهايش پل است ،


و سايه در آن عمود مي ايستد!


و در بعد چهارم،


خدا يك نگاه است كه در هفت وادي ، عاشق مي آفريند.


و مخلوق او ز گوشت است و پوست و خون كه حتي ابليس هم ،

ناچارِ سجده بر اوست!

 
و آنجا زمين گرد نيست.


زمين هندسه ي نامأنوسي است كه مغرب ندارد!


و خورشيد آنجا نگاهي است كه از مشرقش در طلوع است!


عشق شايد يك دلخوشي است كه من ، براي دلم ساخته ام!


عشق شايد خاكستر گداخته ايست كه من عمري در آن گداخته ام!


عشق هر چه هست، بودنش يك بايد است!


عشق آخرين راه فرارم از عروسك بودن است!


عشق شايد چهارمين بعد هستي ماست .

 
و عاشق كسي است كه در بعد چهارم زندگي مي كند...

 

                                                                           

 

نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 17:8 توسط فهیمه |

 

وقتي يه قناري كوچيك توي قفس داري، هر روز با ديدن پرهاي زرد قشنگش و

 با شنيدن صداي دلنشينش، دلت پرواز ميكنه، آرامش ميگيره.


يه كم كه بگذره، كم كم بهش عادت ميكني. به اينكه هر روز صداش رو بشنوي،

 هر روز قشنگيش رو ببيني...


اما يه روز ميرسه كه ميبيني حست عوض شده، يه رنگ و بوي ديگه گرفته.


احساس ميكني بدون اون نمي توني زندگي كني...


با خودت فكر ميكني كه اگه در قفس باز بمونه و اون بره، دل تو هم باهاش ميره

 و تو بدون دل ميميري....


ميخواي فقط مال خودت باشه. حتي نميخواي ديگران از صداش لذت ببرن،

چون ميترسي از دستش بدي..


اون وقته كه فكر ميكني عاشق شدي....عشق....


همون كلمه ملكوتي و رويايي، همون حس قشنگ كه هميشه دوست داشتي

 بهش برسي...


و حالا كه به دستش آوردي، ميخواي هرجور شده، با چنگ و دندون، اونو حفظ كني...


حتي به قيمت زندوني كردنش توي قفس!!!....


اما اين عشق نيست! زماني عاشقي، زماني ميتوني ادعا كني عشقت واقعيه كه رهاش

 كني...


در قفس رو باز كني و بذاري پرنده قشنگت پرواز كنه... آزاد آزاد...


بذاري اونقدر بره كه تو انتهاي آسمون ببينيش...


مطمئن باش اگه دلش عاشق باشه و اگه برگشتني باشه، برميگرده.


و اون وقته كه عشق شكوه و عظمتش رو نشونت ميده و تو واقعا خوشبختي....


اما اگه برنگشت.....

بسپاريش دست خدا.... بذاري اينقدر پرواز كنه تا به اون جايي كه ميخواد برسه.


به همون جايي كه دل كوچيكش شاد باشه و احساس سعادت كنه.


و تو...... درسته كه ديگه مال تو نيست و براي تو آواز نمي خونه...


درسته كه تحمل نبودن و نداشتنش خيلي سخته...


اما اگه اون راضي و خوشحاله، تو هم بايد از خوشبختي و شادي اون خوشحال باشي.


و باز هم براش آرزوهاي زيبا داشته باشي...


اگه تونستي اين كار رو بكني، تونستي به يه احساس خدايي برسي،

 تونستي حتي وقتي تركت كرد،


بازم اين حس قشنگ رو توي دلت حفظ كني و عشقت رو بهش ابراز كني....


اون وقته كه ميتوني ادعا كني عاشقي و به عشقت افتخار كني...


سرخ رو باشي از اين عشق و سرافراز بموني ......

 

                                                                                                         

   

 

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 10:52 توسط فهیمه |

زيبا دارم ملوديت را با گيتار و چهره ات را با آب رنگ تمرين مي کنم .مي خواهم بنوازمت

نقاشي ات کنم .

شعر که به دلت ننشست نازنين...

 بعضي ها عجيب سرزنشم مي کنند فکر مي کنم کمي حسوديشان مي شود که تو

هر چه  سنگ مي زني من عاشق تر مي شوم .

آنها هنوز نمي دانند که همه ديوانگان را نمي شود با سنگ راند.

بعضي هايشان با سنگ ديوانگيشان چند برابر گل مي کند و مي شکفد و بزرگ مي شود ،

بزرگ عين تو، عين علي ، عين مسيح عين اسمت و عين رنگ آبي....

زيبا بعضي ها خيال مي کنند تو هم مثل همه اي، بگذار اين گونه زندگي کنند من خيالم

راحت تر است ...

                                                 علی رسولی


نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 10:24 توسط فهیمه |
 

تو به من گفتی شب باش

من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود

به امیدی که تو فانوس نظرگاه شب من باشی....

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 21:24 توسط فهیمه |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

abitarinpanjere

فهیمه

abitarinpanjere

http://abitarinpanjere.blogfa.com

عاشقانه های آرام

عاشقانه های آرام

عاشقانه های آرام

تو از جنس کدامين نور بودی ستاره من
که جسارت با تو بودن در من جنبيد
و من چه عاشقانه به رويت لبخند زدم
و تو چه مهربانانه لبخندم را پاسخ گفتی
و اين شد کار هرشبمان
من در انتظار شب و تو در انتظار
باز شدن آبی ترين پنجره دلم به سوی دلت
بعد غرق شدن نگاهمان در هم
و اين شد عاشقانه های آرام من و تو

عاشقانه های آرام

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

< src="http://www.asadiweb.com/my.php?username=fahimeh_sh" width="190" height="240" name="asadiweb" border="0" frameborder="0">