تبليغاتX
عاشقانه های آرام

 

عشق یعنی لاله پر پر شدن

عشق یعنی در رهش بی سر شدن

عشق یعنی عاشق شیدا شدن

عشق یعنی گم شدن پیدا شدن

عشق یعنی مبتلا گشتن به درد

عشق یعنی عقل را کردی تو طرد

عشق یعنی هر دمی در جستجو

عشق یعنی هجرت از من تا به او

عشق یعنی حرف او بر روی چشم

عشق یعنی صبر در هنگام خشم

عشق یعنی دلبری دلدادگی

عشق یعنی غربت واماندگی

عشق یعنی همچو اتش سوختن

عشق یعنی چشم بر او دوختن

عشق یعنی دائما در درد و رنج

عشق یعنی یافتن صد کوه گنچ....

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 17:43 توسط فهیمه |
 




من يه رودخونه پيرم ، که تو چنگ سد اسيرم

تو دل خودم مي ريزم ، دردمُ تا که بميرم

حبس صخره اي کبودم ، داره مي خشکه وجودم

عمر مردابي نمي خوام ، من يه رودم من يه رودم

خيلي وقته پشت اين سد ، پشت اين سنگيني بد ،

خواباي آبي مي بينم ، تو شب سياه ممتد

پشت اين صخره يه دريا ، چشم به راه من نشسته

چشم به راه من تنها ، چشم به راه من خسته

وقتي قطره ها يکي شن ، تازه من مي شم خود من

همه مي بينن که سد رُ ، خشم رودخونه شکسته

خسته از صخره شمردن ، عاشق رفتن و ديدن

ساکتم اما يه طوفان ، خونه داره تو دل من

هنوزم جاريه رويام ، فکر تن زدن به دريام

مي دونم صخره يه روزي ، مي شکنه با مشت موجام

داره تعبير ميشه رويا ، شايد امروز يا که فردا

مي رسه دست من آخر به تن آبي دريا .....


 

نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 17:29 توسط فهیمه |
 

يك سلام پررنگ و چند نقطه چين ... به علامت جوابهايي كه هرگز ندادي 

  

و يك دقيقه سكوت!

 

به احترام تمام لحظه هايي كه در انتظار پاسخ تو مردند.

 

به فرض كه دلت نخواست! به فرض كه حوصله ات نيامد!

 

به فرض كه لايقش نبودم! به فرض كه دوستم نداري!!

 

نه خودم نه نامه هايم را!!! اين خودش قانع كننده ترين دليل دنياست.

 

 بي دليلي هم خودش كلي دليل است. لااقل مي گفتي:

 

 اين هم كه جوابي ننويسند جوابي ست!!

 

دريغ از همين حرف,

 

چه مي شود كرد توئي و عزيزكرده اين دل رسواي سرگردان خودم,

 

چه كارش كنم جواب هم ندهي بهانه ات را مي گيرد, بگذريم...

 

 حوالي همين روزهاي پژمرده نيامدنت انگار كسي از آسمان به من گفت

 

شايد اين عزيزكرده دلت شعر به دل مخملي اش نمي نشيند!

 

 حق بعد از تو با اوست. اين بار ديگر شعر نمي نويسم,

 

نامه هايي را برايت مي نويسم كه در تنهايي پاييزي ام براي خودم نوشتم

 

 و براي تو پاره كردم.

 

ممنون كه هميشه ناخواسته كمكم مي كني چه خودت,

 

چه اسم قشنگت, چه نيامدنت

 

و اين بار هم بي جوابيت كه كانون از هم پاشيده نامه هاي پاره پاره ام را به

 

هم پيوند زد,

 

تاريخ نمي زنم!

 

 هر وقت كه تو ممكن است حوصله مهربانيت بيشتر باشد.

 

حرف آخر اينكه ياس سفيدم, بي تقصير پروانه ات مي مانم

 

و براي تو مي نويسم, تو عزيزي! نگو چه لحن غم انگيزي,

 

راست مي گويم كه عزيزي, حتي اگر اينها را هم مثل بقيه فراموش كني

 

و دور بريزي!

 

كسي كه هم بي تو ميميرد و هم براي تو!

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 18:53 توسط فهیمه |
 

((برای تنهایی))

حالا که آمده ای
همینجا بشین
و فقط از خدا بپرس
چقدر با هم بودن خوب است
حالا که آمده ای
سوز نیبانان را بد دعا نکن
بگو که خیال سفر نداری
بگو که بر نمی گردی

حالا که آمده ای
از این چمدان می ترسم
این چمدان را بر می دارم
این چمدان را
و به دریا های دور می اندازم

حالا که آمده ای
دلم برای این همه ماه
و این همه ستاره می سوزد
امشب چگونه سر بر بالش
خواب می گذارند
با این همه بیداری

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 18:11 توسط فهیمه |

توی غربت چشات چیزیه که نمی خوام بدونم

چون برق چشاتو دوست دارم

ان نگاهاتو دوست دارم

لحظه لحظه هاتو دوست دارم

درد دلاتو دوست دارم

تموم قصه هاتو دوست دارم

عطر نفساتو دوست دارم

اواز صدا تو دوست دارم

این منم با تموم وجود

میگم به خدا دوست دارم

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 18:4 توسط فهیمه |
 

 
كاش مي دانستي
بعد از آن دعوت زيبا. به ملاقات خودت
 من چه حا لي بودم
خبر دعوت ديدار، چو از راه رسيد
پلک دل باز پريد
من سراسيمه، به دل بانگ زدم
آفرين قلب صبور، زود برخيز عزيز
جامه تنگ درآ
و به چشمم گفتم:
باورت مي شود اي چشم به راه مانده خيس
که پس از اين همه مدت،
ز تو دعوت شده است؟
چشم خنديد و به اشک گفت، برو
بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات نگاه،
با توام کاري نيست
و به دستان رهايم گفتم:
کف بر هم بزنيد
هر چه غم بود گذشت، ديگر انديشه لرزش
به خودت راه مده
وقت آنست که آن دست محبت،
ز تو يادي بکند
خاطرم را گفتم: زودتر راه بيفت
هر چه باشد بلد راه تويي
ما که يک عمر بدين خانه نشستيم و
تو تنها رفتي
بغض در راه گلو گفت:
مرحمت کم نشود
گويا با من بنشسته، دگر کاري نيست
جاي ماندن چو دگر نيست،
از اينجا بروم
پنجه از مو بدر آورده، بدان شانه زدم
و به لبها گفتم: خنده ات را بردار،
دست در دست تبسم بگذار
و نبينم ديگر، که تو ورچيده و خاموش
به کنجي باشي!!!
سينه فرياد کشيد:
من نشان خواهم داد
قاب نامش را، در طاقچه ام و هواي
خوش يادش را، در حافظه ام
مژده دادم به نگاهم، گفتم:
نذر ديدار قبول افتاده است
و مبارک باشد، وصلت پاک تو با
 برق نگاه محبوب
و تپش هاي دلم را گفتم:
اندکي آهسته، آبرويم نبري
پايکوبي، ز چه بر پا کردي؟
پاي بر سينه چنان طبل، نکوب
نفسم را گفتم:
جان کيوان تو دگر بند نيا
اشک شوق آمد
تاري جام دو چشمم بگرفت و به پلکم فرمود:
همچو دستمال حرير،
بنشان برق نگاه
پاي در راه شدم
دل به مغزم مي گفت: من نگفتم به تو
آخر، که سحر خواهد شد
هي تو انديشيدي، که چه بايد بکني
من به تو مي گفتم: او مرا خواهد خواند،
و مرا خواهد ديد
سر به آرامي گفت:
خوب چه مي دانستم
من گمان مي کردم، ديدنش ممکن
نيست و نمي دانستم
بين تو با دل او، حرف صد پيوند است
من گمان مي کردم........
سينه فرياد کشيد،
خوب فراموش کنيد
هر چه بوده است، گذشت
حرف از غصه و من گفتم و انديشه،
 بس است
به ملاقات بينديش و نشاط
آفرين پاي عزيز، قدمت را قربان
تند تر راه برو، طاقتم طاق شده است
چشم برقي مي زد
اشک بر گونه نوازش مي کرد
لب به لبخند، تبسم مي کرد
مرغ قلبم با شوق،
سر به ديوار قفس مي کوبيد
تاب ماندن به قفس، هيچ نداشت
دست بر هم مي خورد
نفس از شوق، دم سينه، تعارف مي کرد
سينه بر طبل خودش مي کوبيد
عقل، شرمنده به آرامي گفت:
راه را گم نکنيم!!
خاطرم، خنده به لب گفت، نترس
نگران هيچ مباش
سفر منزل دوست،
کار هر روز من است
چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد
شر به پا گفت:
کمي آهسته،
بگذاريد که من هم برسم
دل به سر گفت شتاب،
تو هنوزم عقبي؟
فکر فرياد کشيد: دست خالي که بد است
کاشکي......
سينه خنديد و بگفت:
دست خالي ز چه روي اين همه هديه،
کجا چيزي نيست!!!
چشم را، گريه شوق
قلب را، عشق بزرگ
سينه، يک سينه سخن
روح را، شوق وصال
لب، پر از ذکر حبيب
خاطر، آکنده ياد
کاشکي خاطر محبوب، قبولش افتد
شوق ديدار نباتي آورد،
کام جانم شيرين
پاي تا سر همه انديشه وصل
.....
وه چه روياي قشنگي ديدم
خواب، اي موهبت خالق پاک
خواب را ديابم
که در آن، مي توان با تو نشست
مي توان، با تو سخن گفت و شنيد
خواب، دنياي تواناييهاست
خواب، سهم من ازتو و ديدار شماست
خواب، دنياي فراموشي هاست
خواب را دريابم
که تو در خواب، مرا خواهي خواست
که تو در خواب، به من خواهي گفت:
تو به ديدار من آ
آه
کاش مي دانستي
بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات خودت
من چه حالي دارم
پلک دل باز پريد
خواب را دريابم
من به مهماني ديدار تو، مي انديشم.
 

نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 17:45 توسط فهیمه |
 

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد


شب مرگ ، تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد


در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزلها بمیرد


گروهی برآنند کاین مرغ شیدا کجا عاشقی کرد ، آنجا بمیرد


شب مرگ ، از بیم ، آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد


من اینکه نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویی به صحرا بمیرد


چو روزی ز آغوش دریا برآمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد


تو دریای من بودی! آغوش واکن که میخواهد این قوی زیبا بمیرد.

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 17:8 توسط فهیمه |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

abitarinpanjere

فهیمه

abitarinpanjere

http://abitarinpanjere.blogfa.com

عاشقانه های آرام

عاشقانه های آرام

عاشقانه های آرام

تو از جنس کدامين نور بودی ستاره من
که جسارت با تو بودن در من جنبيد
و من چه عاشقانه به رويت لبخند زدم
و تو چه مهربانانه لبخندم را پاسخ گفتی
و اين شد کار هرشبمان
من در انتظار شب و تو در انتظار
باز شدن آبی ترين پنجره دلم به سوی دلت
بعد غرق شدن نگاهمان در هم
و اين شد عاشقانه های آرام من و تو

عاشقانه های آرام

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

< src="http://www.asadiweb.com/my.php?username=fahimeh_sh" width="190" height="240" name="asadiweb" border="0" frameborder="0">