تبليغاتX
عاشقانه های آرام

 از خاک آفریده شدی  ، اما از خاکیان هزاران پله بالاتر بودی .

هرروز دست در دست خدا جاده های آسمان را می پیمودی .نرم بودی ،

همچون آب و آیینه و تماشایی همچون یک رؤیا و تنها و دلپذیر همچون

 یک جزیره نامکشوف .اگر نبودی کهکشان ها از هم می پاشید ،

چهارستون آسمان فرو می ریخت و استخوانهای زمین در هم می شکست .

نا توانی ام را ببخش ! همه می دانند که نخل های بلندبالای کوفه

 از من شاعر تر بودند؛

اما هیچ گاه نتوانستند تو را آنگونه که شایسته ات بود ، بسرایند .

وقتی کیسه های خرما را بر دوش می گرفتی و به دیدار یتیمان می رفتی  ،

 ماه زیباتر از همیشه به تو لبخند می زد .

فرشته ها چنان دور و برت را می گرفتند که کوچه های دلگیر کوفه

 از خوشحالی پر در می آوردند .

خورشید هرروز برای نگاه کردن به چهره تو وضو می گرفت ،

چون از پیامبر شنیده بود این کار عبادتی نیکوست .

شگفتا ، دنیا در اتاق کاهکلی کوچکت زندگی می کرد و همه ستاره ها

 را می شد در حاشیه کاسه ای که در آن شیر می نوشیدی ، دید .

 همه سیاره ها زیر نعلین تو می چرخیدند و همه دریاها

در مشک تو جای می گرفتند .

بیست و پنج سال ، هرروز دلشوره هایت را با سکوت می آمیختی  

و در باغ می کاشتی و ساعتی بعد بنفشه بود که می رویید .

 اگر عاشقانه کنار پیامبر نمی ماندی ، امروز همه ما یک تکه سنگ

 بودیم و نمی دانستیم چگونه سیب ها را بین خودمان تقسیم کنیم .

ای غمگین ترین جوانمرد ! کاش می توانستم بر آن انگشتری که در رکوع  

 به غریبی فقیر دادی بوسه زنم . کاش همان چاهی بودم که

نیمه شب ها تنها همدم تو بود .

کاش عبایی بودم بر دوش تو و یا درختی در کنار خانه ات .

کاش زخمی ذوالفقار تو بودم و به عتاب در من مینگریستی .

کاش همنشین مردم چشم تو می شدم ، حتی اگر بدترین مردمان بودم !

آیا مرغابیانی که سعادت دیدار تو را داشتند از من خوشبخت تر نبودند ؟

 کاش من یکی از یتیمان شهر تو بودم و هر نیمه شب با نان جوین

 و خرما به سراغم می آمدی و همبازی ام می شدی !

ای تنهاترین عادل ! ای مهربانترین دلاور ! من عاشق جماعتی

 هستم که گلبرگ ها و سنبله ها را از لابه لای دستهایت چیدند ،

حتی اگر لحظه ای آنها را نبوییدند .

من عاشق چشمانی هستم که تو را دیدند ، حتی اگر نامهربانانه .

بگذار بی هیچ غروری بگویم :

من به سنگریزه هایی که هرروز بر آنها قدم می گذاشتی و

دیوارهایی که از کنارشان می گذشتی ، حسودیم می شود .

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 15:20 توسط فهیمه |

 نگاه تو شعريست كه هنوز نسروده ام

و دستهايت ، هم قافيه با دستهايم

تا قيامتي ديگر ! مرا بخوان ، نخواه دلسپرده تباه شوم

 در انبوه اين قاصدكان بي مقصد...

چقدر تنهايم

گفتي شبي ، كه نگاهت از سرزمين آفتابگردان هاست

و دست هايت با نيلوفر قرابتي دارد .

اگر دوباره نتابي تباه خواهم شد .

مرا به جشن بخواه ، صدايم كن ...

چه شام تاريكي - بي رؤياي تو -  مرا به انتظار مي كشد !

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 17:50 توسط فهیمه |

کاش مي دانستي نگاه هاي غمگين من چقدر منتظر چشم هاي توست.


آرزوي من ، تنهايم و در اين تنهايي تو را مي خوانم وتو را جرعه جرعه در هوايي

که مي دانم تو تنفس نمي کني مي نوشم ، سر مي کشم و تنفس مي کنم.  

                                
هميشه خوش خيال بوده ام به اين که شايد باد تنفس تو را از فرسنگ ها دورتر به

 اشتياق نفس هاي من برساند و شايد من به فاصله ي فرسنگ ها و سال ها تو را

 نفس بکشم وزمزمه کنم .

هميشه آيينه ي چشم هايم تو بودي و من با تو زيباترين بوده ام .


به تنهايي عادتم داده اي ، به رها ماندن و معلق شدن خو گرفته ام و هنوز آن

دورترها ايستاده ايو به سوختنم مي خندي ، آه از اين آتش اشتياقم براي رسيدن و

آن رهايي تو از بند هرآنچه نامش را به نام مقدس تو، عشق نهادم. امان از تنهايي

من و بي رحمي تو..


چقدر اين روزها نبودنت سخت است و ترس از دوباره بودنت کشنده تر ! باور مي کني

چه مي گويم؟

 باور مي کني چقدر از تقابل نگاه هايمان مي ترسم؟ نگاه هايي که نمي دانم هنوز رد پاي

 انتظاربيهوده ام در امتداد خيرگي آنها به جاي مانده يا نه؟ انتظار ديوانه کننده ي

پلک هاي منتظري که نا اميدانه براي باور نبودنت تند و تند باز و بسته مي شدند...

 حيف که حتي براي بي ارزش بودنم هم ارزشي نگذاشتي ، افسوس و آه...


تنهايي هراس انگيز من ديگر با انتظارم براي بازگشتت ميانه ي خوبي ندارد ،

 تنهايي ام مي داند که ديگر باز نمي گردي و انتظار پوشالي ام هنوز باور ندارد که

تو تمام شده اي ، براي هميشه...

 تو هرگز عاشق نشدي ، معناي جنونم را نفهميدي ، بزرگ ترين لطفت در حق دل

 ساده ام اين بودکه تنهايم گذاشتي بي آنکه ردي بر جاي بگذاري ، بي آنکه اميدي

به يافتنت داشته باشم .

آري ، اين بزرگ ترين محبت تو بود در حق موجودي که هويتش را از او گرفتي ،

تکه پاره هاي شکسته ي قلبش را جمع کردي و بردي به آنجا که دست هيچ

غريبه اي را نخراشد يا زير پاي هيچ رهگذر بي تفاوتي خاکستر و محو نگردد.

 حالا اينجا من ايستاده ام با سينه اي خالي از احساس و آماده براي شکستن

 قلب هاي مهرباني که باورشان ندارم.

تکه هاي شکسته ام را مي خواهم ، مي دانم که پس نمي دهي ، و من با شکستن

هر دلي تکه اي بر مي دارم براي ساختن دوباره ي قلب خودم !

 

 


نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 17:44 توسط فهیمه |

آخر اين نشد


اين نشد که من در پس گلدان گريه ها


هر شب نهال ناقص شعري را نشا کنم


و تو آنسوي ترانه ها


خواب لاله و افرا و ستاره ببيني


ديگر کاري به کار اين خيابان بي نگاه و نشانه ندارم


مي خواهم بروم آن سوي ثانيه ها


مي خواهم بروم آن سوي ثانيه ها


مي خواهم به همان کوچه ي پاک پروانه برگردم


باران که ببارد


همان کوچه ي کوتاه بي کبوتر

 
کفاف تکامل تمام ترانه ها را مي دهد


بي خبرنيستم ! گلم


مي دانم که ديگر از آن يادگاري رنگ و رو رفته خبري نيست


مي دانم که تنها خاطره ي خنجري


در خيال درخت خيابان مانده ست


اما نگاه کن ! 

 
آن گل سرخ پر پر لاي دفترم


هنوز به سرخي همان پنجشنبه ي دور ديدار است


نگاه کن....

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 17:47 توسط فهیمه |

فكر مي كني چند ساله شده ام كه اينچنين با وقار سلامم مي كني ؟

بگذار لبه پاچين شعرهايم را بلند كنم تا ببيني كفش هاي پاشنه دار مادرم هنوز براي

 من بزرگ است .

فقط چند جمله ديگر مانده كه به قشنگ ترين دوستت دارم ها برسيم ...

آن وقت من با طناب شعرهايم تاب مي بندم

و تو روي غش غش خنده هايت سر مي خوري ...

و من مثل هميشه عاشق خنده هايت مي شوم و تو را آرزو مي كنم .

نه براي هميشه با تو بودن

نه براي يك عمرزيرسقفي نفس كشيدن

نه براي اين حرف مضحك كه نان آورم باشي

نه براي زيباييت

نه براي هوس هايم

نه حتي براي عشق - كه حرف بزرگي است -

تو را آرزو مي كنم

فقط براي اينكه يك روز ديگر زندگي را دوست داشته باشم .

مي داني ...

تصميم گرفته بودم عاشق شوم

مثل كودكيهايم كه هي تند تند عاشق مي شدم

باد بادكم را برداشتم و دلم را در باد گذاشتم

ايستادم سر راه...

من عاشق نشده ، بادبادك آنقدر بالا رفت كه ازچشم تو هم پنهان شد...

ديروز ديدم نشسته اي و داري شعرهايم را مي شماري كه بداني چند بار عاشق شده ام !

و من فكر مي كنم كه روزي مي آيد و تو مي روي

و من مخاطب تمام عاشقانه هايم را از دست خواهم داد..

راستي مستحق تر از من كيست به تو

تو روزي بالاخره عاشق خواهي شد

عاشق دختري با چشم هاي سياه

كه برايت شعرها خواهد نوشت ...

تقدير همه شاعران اين است

فراموش شدن...

كاش آبي بودي

به رنگ آسمان

آن وقت من يك عمر مي توانستم سر به هوايت باشم...

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 17:54 توسط فهیمه |
 

اي شب از روياي تو رنگين شده

سينه ازعطر  توام سنگین شده

اي به روي چشم من گسترده خويش

شاديم بخشيده از اندوه بيش

همچو باراني که شويد جسم خاک

هستيم ز آلودگي ها کرده پاک

 

اي تپش هاي تن سوزان من

آتشي در سايه ي مژگان من

اي ز گندم مزارها سرشار تر

اي ز زرين شاخه ها پر بارتر

اي در بگشوده برخورشيدها

در هجوم ظلمت ترديدها

با توام ديگر ز دردي بيم نيست

هست اگر جز درد خوشبختيم نيست

اي دل تنگ من و اين بار نور

هاي هوي زندگي در قعر گور؟؟

 

اي دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمانت خورده بر چشمان من

پيش از اينت گر که در خود داشتم

هر کسي را تو نمي انگاشتم

 

درد تاريکي است درد خواستن

رفتن و بيهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سيه دل سينه ها

سينه آلودن به چرک کينه ها

درنوازش نيش ماران يافتن

زهر در لبخند ياران يافتن

زر نهادن در کف طرارها

گمشدن در پهنه بازار ها

آه اي با جان من آميخته

اي مرا از من انگيخته

چون با دوبال زر نشان

آمده از دور دست آسمان

از تنهاييم خاموشي گرفت

پيکرم بوي هم آغوشي گرفت

جوي خشک سينه ام را آب تو

بستر رگ هايم را سيلاب تو

در جهاني اين چنين سرد و سياه

با قدم هات قدم هايم به راه

 

اي به زير پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گيسويم را از نوازش سوخته

آه :اي بيگانه با پيراهنم

آشناي سبزه زاران تنم

آه :اي روشن طلوع بي غروب

آفتاب سرزمين هاي جنوب

آه:اه اي از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سيراب تر

عشق ديگر نيست ،اين خيرگيست

چلچراغي در سکوت و تيرگي است

عشق چون در سينه ام بيدار شد

از طلب پا تا سرم ايثار شد

اين دگر من نيستم ،من نيستم

حيف از عمري که با من زيستم

...............................

اي تشنج لذت در تنم

اي خطوط پيکرت پيراهنم

آه مي خواهم بشکافم زهم

شاديم يکدم بيالايد به غم

آه مي خواهم که برخيزم ز جاي

هچو ابري اشک ريزم هاي هاي

 

اين دل تنگ منو اين دود عود؟؟؟

در شبستان ،زخمه هاي چنگ و دود؟؟؟

اين فضاي خالي و پرواز؟؟؟

اين شب خاموش و اين آوازها؟؟؟

 

اي نگاهت لالايي سحربار

گاهوار کودکان بي قرار

اي نفس هايت نسيم نيم خواب

شسته از من لرزه هاي اظطراب

خفته در لبخند فرداهاي من

رفته تااعمال دنيا هاي من

 

اي مرا با شور شعر آميخته

اين همه آتش به شعرم ريخته

چون تب عشقم چنين افروختي

لا جرم شعرم به آتش سوختي

نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 17:53 توسط فهیمه |
 

 دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود

 تو در کنار من بشینی؟..... محال بود

 هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود

 چشمان مهربان تو پاک و زلال بود

 پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری

 با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود

 نشنید لحن عاشق من را نگاه تو

 پرواز چشم های تو محتاج بال بود

 سیب درخت بی ثمر آرزوی من

 یک عمر مانده بود ولی کال کال بود

 گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت

 گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود

 یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود

 سهم من از عبور تو رنج و ملال بود

 چیزی شبیه جام بلور دلی غریب

 حالا شکست وای صدای وصال بود

 شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد

 اما نه با خیال تو بودم حلال بود...

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 17:34 توسط فهیمه |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

abitarinpanjere

فهیمه

abitarinpanjere

http://abitarinpanjere.blogfa.com

عاشقانه های آرام

عاشقانه های آرام

عاشقانه های آرام

تو از جنس کدامين نور بودی ستاره من
که جسارت با تو بودن در من جنبيد
و من چه عاشقانه به رويت لبخند زدم
و تو چه مهربانانه لبخندم را پاسخ گفتی
و اين شد کار هرشبمان
من در انتظار شب و تو در انتظار
باز شدن آبی ترين پنجره دلم به سوی دلت
بعد غرق شدن نگاهمان در هم
و اين شد عاشقانه های آرام من و تو

عاشقانه های آرام

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

< src="http://www.asadiweb.com/my.php?username=fahimeh_sh" width="190" height="240" name="asadiweb" border="0" frameborder="0">